درآمد آمریکایی، زندگی کانادایی

یکی از شاخص های اقتصادی در آمد سرانه هر کشور است. گرچه روند افزایشی درآمد سرانه کانادا بیانگر توسعه اقتصادی است، اما به اعتقاد گروهی از کارشناسان اقتصادی افزایش شکاف بین درآمد ناخالص داخلی کانادا و در آمد ناخالص داخلی همسایه جنوبی اش آمریکا از سال 1981 تا کنون نشان از مشکلات ساختاری در نظام اقتصادی کانادا دارد. در سال 1981 درآمد سرانه کانادا تنها 3300 دلار کمتر از در آمد سرانه آمریکا بوده است. در حالیکه در سال 2005 این اختلاف به 9200 دلار رسیده است. نمود این اختلاف سطح درآمد در زندگی روزمره مردم به سادگی قابل مشاهده می باشد. مردم کانادا در خانه های کوچکتر زندگی می کنند و ماشین های ارزان قیمت تر سوار می شوند. به عنوان نمونه در سال 2006 بیش از 70 هزار هوندا سویک (Honda Civic) در کانادا به فروش رفته است در حالیکه در آمریکا پر فروش ترین اتومبیل تویوتا کمری (Toyota Camry) بوده است.

 

راجر مارتین رئیس دانشکده مدیریت دانشگاه تورنتو تغییرات ساختاری در نظام فنی و آموزشی ، سیستم مالیاتی و سیاستهای کلان سرمایه گذاری کانادا را لازم می داند . این تغییر ساختار ها راه رسیدن به تولید بیشتر و اقتصاد پویا تر بر پایه فن آوری پیشرفته را هموار می کند. راجر مارتین معتقد است که اصلاحات اقتصادی در جهت افزایش تولید ملی می تواند در حدود 12 هزار دلار به در آمد سالانه هر خانواده کانادایی بیافزاید. از سویی دیگر مردم کانادا نیاز به این اصلاحات اقتصادی را ضروری نمی بینند. مارتین هشدار می دهد گرچه استانداردهای زندگی در کانادا بسیار بالاست اما با روند کنونی اقتصاد این وضعیت بر خلاف آنچه که عموم مردم تصور می کنند آنچنان هم پایدار نمی باشد. در نظر سنجی انجام شده توسط هفته نامه مک لین 72 درصد مردم از استاندارد های زندگی خود راضی هستند و تنها 12 درصد مردم افزایش اختلاف سطح درآمد سرانه کانادا و آمریکا را موضوعی با اهمیت می دانند. پس از آنکه به آنها گفته می شود کاهش این اختلاف سطح درآمد، به معنای در آمد مازاد سلانه 12 هزار دلار است تعداد مردمی که این موضوع را با اهمیت می شمارند به 24 درصد یعنی دو برابر می رسد.

 

صنایع و شرکتهای کانادا از نظر تجهیزات عموما فرسوده و قدیمی هستند. خریداری ماشین آلات، تجهیزات و نرم افزارهای جدید و به روز از نیازهای مبرم می باشد. بدون تجهیزات پیشرفته صنایع قادر به رقابت در بازار جهانی نخواهند بود. در آمریکا در سال 2005 به ازای هر کارگر در حدود 8000 دلار برای بازسازی صنایع هزینه شده است این در حالی است که این رقم در کانادا فقط 5700 دلار است. کم کردن مالیات بر صنایع می تواند یکی از راه های موثر برای تشویق صنایع به نوسازی باشد. لازم به توجه است که این به معنای معاف کردن صاحبان سرمایه از مالیات نمی باشد بلکه تنها کم کردن مالیات در ازای سرمایه گذاری برای نو سازی است. تحقیقات در اداره دارایی فدرال نشان داده است که اینگونه معافیتهای مالیاتی ده برابر در توسعه اقتصادی موثرتر از معافیتهای مالیات مصرفی همچون GST می باشد.

 

نیروی کار یکی دیگر از موارد اصلی در تولید داخلی است. نیروی کار در آمریکا متخصص تر بوده و آموزش های فنی لازم را گذرانده اند. در کانادا باید سرمایه گذاری در آموزش افزایش یابد. به طور خاص لزوم افزایش سرمایه گذاری در دوره های آموزش فنی و حرفه ای برای پرورش نیروی کار متخصص ضروری است. از سویی دیگر نیروی کار کانادا ساعات کمتری کار می کنند، سخت کوشی کمتری در ساعت کاری از خود نشان می دهند و بیشتر به تعطیلات می روند. شاید به گونه ای بتوان گفت که کانادایی ها نسبت به آمریکایی ها نگرش ذهنی متفاوتی از کار دارند.

 

افزایش سطح تجارت آزاد و رقابتی می تواند تاثیر به سزایی در افزایش تولید ملی داشته باشد. به عنوان مثال آیین نامه مالکیت فدرال از بخش هایی همچون صنعت مخابرات و صنعت بانکداری در مقابل رقبای جهانی آنان حفاظت می کند. در عصر تجارت جهانی ، تجارت آزاد در طیف وسیعی از صنایع کانادا با موانع زیادی همراه هست تا حدی که تجارت آزاد میان استان های داخلی کانادا نیز با مشکلاتی روبه رو می باشد. حفاظت صنایع از تجارت آزاد کاهش نوآوری و افزایش قیمت ها را به همراه دارد. جمیز میلوی از پژوهش گران اقتصادی کانادا می گوید: هر بار که کانادا در برابر بازار جهانی وتجارت آزاد قرار گرفته است عملکرد خوبی از خود نشان داده است و به عنوان مثال به پیامدهای مثبت اقتصادی قرارداد تجارت آزاد آمریکای شمالی (NAFTA) اشاره می کند و می افزاید: باید مردم کانادا از خود بپرسند چرا کانادا همواره باید در میانه راه باشد؟ چرا کانادایی ها نمی توانند مردم مبتکر و نو آوری باشند؟ وقت آن رسیده است که ما خود را باور کنیم.

 

اما این اصلاحات اقتصادی ارایه شده مخالفان سرسختی نیز دارد. نیل بروکس استاد دانشگاه و از کارشناسان قوانین مالیاتی از مخالفین سرسخت اینگونه اصلاحات می باشد. او معتقد است که بالا بودن درآمد سرانه آمریکا شاخص بسیار گمراه کننده ای است. او در مقاله ای نوزده کشور صنعتی جهان را با یکدیگر مقایسه کرده است و نشان داده است که در غالب شاخص های اقتصادی و اجتماعی آمریکا در پایین ترین وضعیت نسبت به دیگر کشورهای صنعتی قرار دارد. به عنوان مثال بالاترین نرخ فقر و نرخ نا امنی متعلق به آمریکا است. او می افزاید شاید آمریکایی ها مردم ثروتمند بیشتری از ما داشته باشند اما این بدین معنی نیست که یک خانواده متوسط آمریکایی از خانواده کانادایی زندگی بهتری دارد. بروکس می پرسد برای چه ما باید خود را آزار دهیم و به سختی آمریکایی ها کار کنیم؟ در آخر مهم این است که از زندگی خود لذت ببریم. آیا سخت کار کردن برای بدست آوردن سالی 12 هزار دلار بیشتر، خوشحالی و رضایت بیشتری برای ما در زندگی به ارمغان می آورد؟

 

دان دورموند اقتصاد دان ارشد بانک دومینیون تورنتو با نگاهی میانه رو تر به این مسئله می پردازد. او می گوید: مردم کانادا فکر می کنند که منظور از این اصلاحات اقتصادی این است که ما کانادایی ها باید از روش زندگی خود دست بکشیم و روش زندگی آمریکایی را جایگزین کنیم. افزایش تولید، چارچوب و روش زندگی خاصی را به جامعه تحمیل نمی کند و تنها گزینه های بیشتری برای انتخاب پیش روی جامعه قرار می دهد. او معتقد است که کانادایی زندگی کردن و سطح درآمد آمریکایی داشتن باهم در ستیز نیستند و دلیلی وجود ندارد که این دو را باهم نداشته باشیم.

 

[1] Peter Shawn Taylor, “In Pursuit of Prosperity”, Macleans Mar. 19th 2007

 

[2] John Intini, “The Cost of a life of leisure”, Macleancs Mar. 19th 2007

 

[3] John Intini, “Smaller Homes Cheaper Cars”, Macleans Mar. 19th 2007

Leave a Reply