از پولدارها منتفر نباشیم

June 29, 2007

 عموما مردم خیلی دل خوشی از ثروتمندان ندارد و شاید بتوان گفت به نوعی هم از آنان بیزارند. اما بد نیست منصفانه و بر اساس آمار و ارقام به سهم ثروتمندان در کمک به جامعه نگاهی بیاندازیم. در هفته نامه مکلین مورخ 18 جون  جیسون کیربای (Jason Kirby)  در مقاله ای تحت عنوان « از ثروتمندان نفرت نداشته باشیم» این موضوع را در کانادا نقد و بررسی می کند.

 ثروتمندان ثروتمندتر می شوند و تهی دستان تهی دست تر گفتاری است که این روزها بسیار شنیده می شود. به تازگی حزب NDP نیز تبلیغات تلویزیونی خود را به  همین موضوع یعنی افزایش شکاف طبقاتی اختصاص داده است.  در این تبلیغات خانه های بزرگ و اشرافی در برابر مادر بیوه ای  که برای امرار معاش  دست تکدی به سوی مردم دراز کرده است دیده می شود. بسیاری از مردم افزایش مالیات بر درآمد ثروتمندان را  راهی مناسب برای مبارزه با فقر و جلوگیری از شکاف طبقاتی می دانند. بر طبق یک نظرسنجی  در حدود 70 درصد مردم کانادا با طرح افزایش مالیات بر درآمد ثروتمندان به منظور تامین هزینه  برنامه های اجتماعی موافق هستند. اما از طرفی دیگر اقتصاد دانان و متخصصین مالیاتی در این زمینه اعتقادی بر خلاف عام جامعه دارند و احساسات منفی مردم نسبت به ثروتمندان را اشتباه ارزیابی می کنند. لزوما سرمایه دار بودن بخشی از جامعه به معنای  فقر بخشی دیگر از جامعه نمی باشد و ریشه های اصلی فقر را باید در جای دگر جستجو کرد. جمیز میلوی از پژوهشگران دانشگاه تورنتو می گوید: میلیاردر بودن بیل گیتس دلیل فقر و بدبختی روز افزون یک مادر بیوه نیست.  بزرگترین بخش درآمدهای مالیاتی کانادا را ثروتمندان آن می پردازند. ویلیام واتسون استاد دانشگاه مک گیل معتقد است که در وضعیت کنونی نیز بار بزرگی بر دوش سرمایه داران گذاشته شده است و بخش کوچکی از مالیات دهندگان سهم بزرگی از درآمدهای مالیاتی را بر عهد گرفته اند که به هیچ عنوان عادلانه نیست. بر اساس اطلاعات اداره آمار کانادا بین سالهای 1990 و 2002 تنها مالیات بر درآمد 10 درصد بالایی جامعه افزایش پیدا کرده و از حدود 31.7 درصد  در آمد  شان به 35.7 درصد آن رسیده است.  

در سال 1976  درآمد یک خانواده ثروتمند در حدود 31.2  برابر یک خانواده فقیر بوده است در حالی که در سال 2004 این نسبت به 81.6 افزایش پیدا کرده ست. شاید با  تکیه بر این آمار و ارقام بتوان  طرح افزایش مالیات های درآمدی ثروتمندان را قابل توجیه دانست. اما باید توجه کرد که این آمار و ارقام بسیار گمراه کننده است. زیرا که این ارقام  نشان دهنده درآمدهای خالص و قبل از مالیات می باشد. از سال 1976 تا سال2004 نسبت درآمد ثروتمندترین به فقیرترین خانواده  بعد از کسر مالیات تنها از 8.1 برابر به 9.9 برابر افزایش پیدا کرده است. 

شایان توجه است که در کانادا رونق  اقتصادی بین سالهای 1996 و 2005 منجر به  کاهش فقر شده است به طوری که در سال 2005 تنها 10.8 درصد از مردم زیر خط فقر بوده اند اما در سال 1996 حدود 15.7 درصد مردم زیر خط فقر بوده اند. وجود فقر در جامعه انکار ناپذیر است و به طور خاص  در میان کودکان و تازه مهاجران  دیده می شود. بی شک نیاز به راه حلی فوری برای مبارزه با آن مبرم است. اما نسبت دادن مشکل فقر به  ثروتمندان  نتیجه گیری درست و منطقی  نمی باشد.  مالیات  حاکم بر بالاترین گروه مالیاتی کانادا در مقام مقایسه با بسیار از کشورهای دیگر سنگین تر است. به عنوان نمونه در استان آلبرتا مالیات بر درآمد  در حدود 39 درصد، در انتاریو 46.4 درصد و در کبک 48.2 درصد است در حالی که مالیات های بعضی از ایالت های آمریکا در بالاترین حد به 37 درصد می رسد. لازم به تاکید است که در کانادا به راحتی می توانید در بالاترین گروه مالیاتی قرار بگیرید  به گونه ای که درآمدهای بالای 70 هزار دلار در سال مشمول نرخ بیشینه مالیاتی می شود. در آمریکا بالاترین گروه مالیاتی به درآمد های بالای 350 هزار دلار تعلق می گیرد. در کانادا سهم طبقات مختلف جامعه در درآمدهای مالیاتی بصورت متناسب توزیع نشده است. در سال 2002  سهم ده درصد بالایی مالیات دهندگان 52.6 درصد از کل درآمد مالیاتی دولت فدرال بوده است. این سهم در سال 1990 تنها 46 درصد بوده است. در طول همین زمان دیگر افراد کانادا در کل از معافیت های مالیاتی برخوردار بوده اند.

بعضی از اقتصاد دانان کانادایی معتقدند که کانادا با کمبود افراد سرمایه دار روبه رو است. بر اساس آخرین آمار تنها 232 هزار نفر فرد با سرمایه بیش از یک میلیون دلار در کانادا زندگی می کنند این عدد تنها 8 درصد  تعداد میلیونر های  آمریکایی می باشد. با  درآمدی بالای 190 هزار دلار در سال وارد یک درصد پر درآمد ترین افراد کانادا  می شوید اما در همسایه جنوبی این رقم به 400 هزار دلار در سال افزایش پیدا می کند.

فراموش نکنیم که بسیاری از ثروتمندان به موسسات اجتماعی و خیریه ها  کمک های قابل توجه ای می کنند و بسیاری از طرح های اجتماعی بدون حمایت مالی آنان امکان پذیر نمی باشد.همچنین این واقعیت انکار ناپذیر است که سرمایه داران نقش بسزایی  در کار آفرینی دارند. بنابراین وجود طبقه ثروتمند برای جامعه مفید و به نوعی ضروری می باشد. از سویی با پدیده جهانی شدن نگه داشتن سرمایه داران  کانادایی در داخل مرزها با وجود این گونه سیاست های مالیاتی کار ساده ای نمی باشد. در سال های اخیر ثروتمندان زیادی به مانند خواننده سرشناس شانیا تواین و ترانه سرای معروف کبکی لوک پلاموندون به کشورهایی با سیاست های مالیاتی  سهل گیرانه تر مهاجرت کرده اند . پدیده جهانی شدن باعث شده است که خیلی از کشورهای اروپایی نیز که به سخت گیری های مالیاتی شهرت داشتند بمانند سوئد و فرانسه برنامه تعدیل سیاست های مالی را در دستور کار خود قرار دهند.  اما در کانادا هنوز افراد زیادی همچون کریس چارلتون  نماینده حزب NDP از طرفداران پر و پا قرص سخت گیری های مالیاتی هستند. جیسون کیربای مقاله خود را اینگونه به پایان می برد. در مدت زمانی که در حال خواندن این مقاله بودید میلیون ها دلار دیگر به مال و اموال ثروتمندان کانادایی افزوده شده است اما اشتباه نکنیم این بدین معنا نیست که ما لزوما فقیرتر شده ایم و بخش بزرگی از درآمد آنان به خزانه دولت بر می گردد و نهایتا برای برنامه های اجتماعی خرج می شود.

 

Reference: Jason Kirby, “Don’t Hate The Wealthy” Macleans June 18th


پراکنده گویی

June 6, 2007

بازی های این دنیا را هیچ وقت نمیشه پیش بینی کرد! همون لحظه که از روی آسایش و آرامش یک نفس عمیق می کشی و بدن خودت رو توی نور گرما بخش خورشیدی کش وقوس میدی … مشکلات و درد سر ها میرزه روی سرت! حتی همون خورشید هم ناز می کنه ومیره زیر ابر غایم میشه … بد به خودت میگی عجب غلطی کردم!


درآمد آمریکایی، زندگی کانادایی

June 5, 2007

یکی از شاخص های اقتصادی در آمد سرانه هر کشور است. گرچه روند افزایشی درآمد سرانه کانادا بیانگر توسعه اقتصادی است، اما به اعتقاد گروهی از کارشناسان اقتصادی افزایش شکاف بین درآمد ناخالص داخلی کانادا و در آمد ناخالص داخلی همسایه جنوبی اش آمریکا از سال 1981 تا کنون نشان از مشکلات ساختاری در نظام اقتصادی کانادا دارد. در سال 1981 درآمد سرانه کانادا تنها 3300 دلار کمتر از در آمد سرانه آمریکا بوده است. در حالیکه در سال 2005 این اختلاف به 9200 دلار رسیده است. نمود این اختلاف سطح درآمد در زندگی روزمره مردم به سادگی قابل مشاهده می باشد. مردم کانادا در خانه های کوچکتر زندگی می کنند و ماشین های ارزان قیمت تر سوار می شوند. به عنوان نمونه در سال 2006 بیش از 70 هزار هوندا سویک (Honda Civic) در کانادا به فروش رفته است در حالیکه در آمریکا پر فروش ترین اتومبیل تویوتا کمری (Toyota Camry) بوده است.

 

راجر مارتین رئیس دانشکده مدیریت دانشگاه تورنتو تغییرات ساختاری در نظام فنی و آموزشی ، سیستم مالیاتی و سیاستهای کلان سرمایه گذاری کانادا را لازم می داند . این تغییر ساختار ها راه رسیدن به تولید بیشتر و اقتصاد پویا تر بر پایه فن آوری پیشرفته را هموار می کند. راجر مارتین معتقد است که اصلاحات اقتصادی در جهت افزایش تولید ملی می تواند در حدود 12 هزار دلار به در آمد سالانه هر خانواده کانادایی بیافزاید. از سویی دیگر مردم کانادا نیاز به این اصلاحات اقتصادی را ضروری نمی بینند. مارتین هشدار می دهد گرچه استانداردهای زندگی در کانادا بسیار بالاست اما با روند کنونی اقتصاد این وضعیت بر خلاف آنچه که عموم مردم تصور می کنند آنچنان هم پایدار نمی باشد. در نظر سنجی انجام شده توسط هفته نامه مک لین 72 درصد مردم از استاندارد های زندگی خود راضی هستند و تنها 12 درصد مردم افزایش اختلاف سطح درآمد سرانه کانادا و آمریکا را موضوعی با اهمیت می دانند. پس از آنکه به آنها گفته می شود کاهش این اختلاف سطح درآمد، به معنای در آمد مازاد سلانه 12 هزار دلار است تعداد مردمی که این موضوع را با اهمیت می شمارند به 24 درصد یعنی دو برابر می رسد.

 

صنایع و شرکتهای کانادا از نظر تجهیزات عموما فرسوده و قدیمی هستند. خریداری ماشین آلات، تجهیزات و نرم افزارهای جدید و به روز از نیازهای مبرم می باشد. بدون تجهیزات پیشرفته صنایع قادر به رقابت در بازار جهانی نخواهند بود. در آمریکا در سال 2005 به ازای هر کارگر در حدود 8000 دلار برای بازسازی صنایع هزینه شده است این در حالی است که این رقم در کانادا فقط 5700 دلار است. کم کردن مالیات بر صنایع می تواند یکی از راه های موثر برای تشویق صنایع به نوسازی باشد. لازم به توجه است که این به معنای معاف کردن صاحبان سرمایه از مالیات نمی باشد بلکه تنها کم کردن مالیات در ازای سرمایه گذاری برای نو سازی است. تحقیقات در اداره دارایی فدرال نشان داده است که اینگونه معافیتهای مالیاتی ده برابر در توسعه اقتصادی موثرتر از معافیتهای مالیات مصرفی همچون GST می باشد.

 

نیروی کار یکی دیگر از موارد اصلی در تولید داخلی است. نیروی کار در آمریکا متخصص تر بوده و آموزش های فنی لازم را گذرانده اند. در کانادا باید سرمایه گذاری در آموزش افزایش یابد. به طور خاص لزوم افزایش سرمایه گذاری در دوره های آموزش فنی و حرفه ای برای پرورش نیروی کار متخصص ضروری است. از سویی دیگر نیروی کار کانادا ساعات کمتری کار می کنند، سخت کوشی کمتری در ساعت کاری از خود نشان می دهند و بیشتر به تعطیلات می روند. شاید به گونه ای بتوان گفت که کانادایی ها نسبت به آمریکایی ها نگرش ذهنی متفاوتی از کار دارند.

 

افزایش سطح تجارت آزاد و رقابتی می تواند تاثیر به سزایی در افزایش تولید ملی داشته باشد. به عنوان مثال آیین نامه مالکیت فدرال از بخش هایی همچون صنعت مخابرات و صنعت بانکداری در مقابل رقبای جهانی آنان حفاظت می کند. در عصر تجارت جهانی ، تجارت آزاد در طیف وسیعی از صنایع کانادا با موانع زیادی همراه هست تا حدی که تجارت آزاد میان استان های داخلی کانادا نیز با مشکلاتی روبه رو می باشد. حفاظت صنایع از تجارت آزاد کاهش نوآوری و افزایش قیمت ها را به همراه دارد. جمیز میلوی از پژوهش گران اقتصادی کانادا می گوید: هر بار که کانادا در برابر بازار جهانی وتجارت آزاد قرار گرفته است عملکرد خوبی از خود نشان داده است و به عنوان مثال به پیامدهای مثبت اقتصادی قرارداد تجارت آزاد آمریکای شمالی (NAFTA) اشاره می کند و می افزاید: باید مردم کانادا از خود بپرسند چرا کانادا همواره باید در میانه راه باشد؟ چرا کانادایی ها نمی توانند مردم مبتکر و نو آوری باشند؟ وقت آن رسیده است که ما خود را باور کنیم.

 

اما این اصلاحات اقتصادی ارایه شده مخالفان سرسختی نیز دارد. نیل بروکس استاد دانشگاه و از کارشناسان قوانین مالیاتی از مخالفین سرسخت اینگونه اصلاحات می باشد. او معتقد است که بالا بودن درآمد سرانه آمریکا شاخص بسیار گمراه کننده ای است. او در مقاله ای نوزده کشور صنعتی جهان را با یکدیگر مقایسه کرده است و نشان داده است که در غالب شاخص های اقتصادی و اجتماعی آمریکا در پایین ترین وضعیت نسبت به دیگر کشورهای صنعتی قرار دارد. به عنوان مثال بالاترین نرخ فقر و نرخ نا امنی متعلق به آمریکا است. او می افزاید شاید آمریکایی ها مردم ثروتمند بیشتری از ما داشته باشند اما این بدین معنی نیست که یک خانواده متوسط آمریکایی از خانواده کانادایی زندگی بهتری دارد. بروکس می پرسد برای چه ما باید خود را آزار دهیم و به سختی آمریکایی ها کار کنیم؟ در آخر مهم این است که از زندگی خود لذت ببریم. آیا سخت کار کردن برای بدست آوردن سالی 12 هزار دلار بیشتر، خوشحالی و رضایت بیشتری برای ما در زندگی به ارمغان می آورد؟

 

دان دورموند اقتصاد دان ارشد بانک دومینیون تورنتو با نگاهی میانه رو تر به این مسئله می پردازد. او می گوید: مردم کانادا فکر می کنند که منظور از این اصلاحات اقتصادی این است که ما کانادایی ها باید از روش زندگی خود دست بکشیم و روش زندگی آمریکایی را جایگزین کنیم. افزایش تولید، چارچوب و روش زندگی خاصی را به جامعه تحمیل نمی کند و تنها گزینه های بیشتری برای انتخاب پیش روی جامعه قرار می دهد. او معتقد است که کانادایی زندگی کردن و سطح درآمد آمریکایی داشتن باهم در ستیز نیستند و دلیلی وجود ندارد که این دو را باهم نداشته باشیم.

 

[1] Peter Shawn Taylor, “In Pursuit of Prosperity”, Macleans Mar. 19th 2007

 

[2] John Intini, “The Cost of a life of leisure”, Macleancs Mar. 19th 2007

 

[3] John Intini, “Smaller Homes Cheaper Cars”, Macleans Mar. 19th 2007